ذره ذره وجودم تقدیمی ِ این قاب عکسهای بر دیوار ، نه تصویری از باران و نه طبیعت. انگار موسیقی نت های آرامش و عاشقانه اش را فراموش کرده فقط تصویری از غروب و دلهره را می نوازد . سرخی غروب مضطربم می کند ، نکند فردا خبری از همین آواهای پر تلاطم هم نباشد ، نکند خورشید فراموشش شود غروب کند. صدها ذره وجودم ارزانی تمام دلهره های دم ِ غروب نیامدن. یک تابلوی دیگر هم به تابلوهای دیوار اتاقم اضافه شد .

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری

ازحوالی این خیابانهای مرفه هر چقدر هم که بگذری باز هم به یاد آن کوچه کوچک و مخروبه ای هستی که در انتهایش باغ گلی کوچک وجود دارد . کوچه ای کوچک با دیوارهای ترک خورده و نم کشیده که خزه های سبز بر رویشان روییده اند و صدایی جز سکوت در آن شنیده نمی شود . تمام دلبری های رنگارنگ اطرافت فقط در همان کوچه ی مخروبه معنا پیدا می کند و با خودت می گویی چرا این مردمانِ بی درد سری به انتهای آن بن بست نمی زنند ، مگر اینها هم تبار کاروان پاییزی نشده اند؟ چه بگویم ، خودت می دانی هر چقدر هم که راه می روم و به آن کوچه سرک می کشم نسیم خنک پاییزی را احساس نمی کنم ، سردم نمی شود . شاید باز هم باران عشق خسیسی می کند . از تو چه پنهان انرژی عجیبی دارم ، می خواهم یک بار از آن باغ کوچک عبور کنم و آن طرف کوچه را ببینم. می توانم به دیوار ِ محکم ِ تنهایی مشت بزنم ولی دردم نگیرد و یا در طول روز آنقدر راه بروم تا از حال بروم یا اینکه حتی  آنقدر اعصابم خرد باشد که پا بر روی تمام گلهای باغ بگذارم و له شان کنم . این شبیه هیچکدام از احساساتی که تجربه کرده ام نیست . بی ربط بگویم یاد آن حس آزار دهنده می افتم ، دلت سر جای خودش نیست و هی استرس داری ، همان حس پسرانه مسخره . نمی دانی این اضطراب است یا استرس است یا اصلا چه بلایی است که به جانت افتاده و انتهای تنها دوایش هم به این جمله ختم می شود، “خجالت نکشیدی؟ ” .

بگذریم ، این از جنس آن نیست فقط درد و دل کردم. دلم میخواهد یک بار هم که شده باغبان آن باغ را ببینم و از او بپرسم باغ به خاطر وجود تو زنده مانده یا تو به خاطر وجود باغ زنده ای؟

دفتر نامه هایم پرشده است از شعرهای نامفهوم ، کاش اینجا باغ گل ِ سرخ بودو من باغبانش .

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آیینه

از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن .

از رویاهای شبانه ام برایت شاخه شاخه گل صورتی می چینم ، از شبنم های صبحگاهی چند جرعه شراب ناب دوستی می سازم و چند بار شعرهایم را با خودم تکرار می کنم که مبادا کلمه ای را جا بیندازم . صبح خورشیدِ کمرنگِ پاییزی طلوع می کند ،

هِی فراموشم می شود که تو نیستی .

.

.

.

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بي جا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

(فروغ فرخزاد)



یکی دو روزی بیشتر نمی گذره که ازدواج کردی ، یه روز صبح متوجه میشی که یکی داره می بوست . تو هم شوکه میشی و با دستت می زنیش کنار ، ولی یهو یادت میاد چند روزیه که ازدواج کردی . بعدش به صورت وحشت زده اش خیره میشی ، اونو محکم بغلش می کنی و با یه ولع زیاد می بوسیش و هیچوقت براش توضیح نمیدی که علت اون  کارت چی بوده شاید فقط بگی داشتم یه خواب بد می دیدم که تو بیدارم کردی.

خب همه دیگه باتجربه تر از این حرفان ولی نمی دونم غریزه انسان طوری آفریده شده که این حس با ترس همراه باشه یا این ترس یاد گرفتنیه . البته در هر دو صورت بعد یه مدت تقریبا برطرف میشه ولی هیچوقت کاملا برطرف نمیشه . ممکنه شکلش عوض بشه ولی همیشه یه چیزی هست که خیالتو راحت نمی کنه .

- با شمارش لحظات گذر زمان نه تندتر می شود و نه کندتر ، فقط متوجه میشوی که بهار بسیار کوتاهتر از زمستان است .

- همینجوری بی دلیل ، به قول شادمهر  ” اگه اون بود نمی ذاشت … “

- سنگها زیر پاهایم له نمی شوند ولی از رویشان عبور می کنم و بالا می روم . دستانت را محکم می گیرم و فقط به ِاورست فکر می کنم ، اگر خواستی .

سلام ، حال همه تون خوبه؟ همه کارام خوب پیش رفت و تونستم خیلی زود برگردم. کار کسری آموزشیم تموم شدو من چند روزی بیشتر آموزشی نبودم . بعدش هم ما رو معرفی کردن پادگان واسه ادامه خدمت ، الان من رسما سرباز هستم و باید لباس سربازی بپوشم . محل خدمتم هم نزدیکای شهر خودمونه. تو قسمت اداری هستم و ساعت 2 میام خونه . این چند روز سرم خیلی شلوغ بود و اصلا فرصت نداشتم بیام نت وگرنه زودتر اینجا رو آپ می کردم . کلی حرف دارم واسه گفتن ، کم کم همه شو می نویسم ولی ترجیح می دم زیاد ازش نگم. تقریبا یکی از گندترین مراحل زندگی من شروع شده و باید تا تموم کردنش تحملش کنم .البته هر چیزی سر جای خودش اگه باشه اونقدرها هم هیولا نیست .تاجایی هم که می دونم من تی تیش مامانی نبودم ، هرجا بودم سعی کردم کارمو خوب انجام بدمو با کسی هم کاری نداشتم اینجا هم دارم سعی می کنم همین جوری باشه . کلا می خوام تلاش کنم که هیچ تاثیری روی زندگی روزمره ام نذاره البته هر کاری هم که بکنی بازم سربازیه ، یه سری قوانین خاص خودشو داره .

با اینکه مدت زیادی نگذشته ولی دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده بود ، امیدوارم بازم بتونم به دستشون بیارم .

یادم رفت اینو بگم . یه دوره ای بود که بهش کارت سبز می گن اگه می گذروندی و محل خدمتت سپاه میشد آموزشی نمی رفتی . من و پسر عموم با هم اون دوره رو رفته بودیم . پسر عموم که ارتش افتاده بودو اصلا به دردش نخورد ولی من از شانسم محل خدمتم شد سپاه . واسه همین آموزشی فقط چند روز رفتم و بعدش باید خودمو به پادگان واسه ادامه خدمت معرفی می کردم . بازم خدا رو شکر اصلا فکرشو نمی کردم ، منم اگه ارتش می افتادم می بایستی دو ماه تموم برم آموزشی .

پی نوشت : اگه خواستین نظر بدین توی پست پایینی بنویسین لطفا .

این دفعه جز معدود دفعه هاییه که نمی دونم چیزی بنویسم یا نه . آخه هنوز هیچی معلوم نیست ، می خوام خداحافظی کنم ممکنه فردا اعزام نشم می خوام هم چیزی نگم ولی می ترسم فردا برم و تا اومدنم طول می کشه . فردا بهم گفتن بیا نظام وظیفه اگه جای خالی بود تورو هم اعزام می کنیم . منم فردا با تموم وسایل و آماده دارم میرم به امید اینکه منو اعزام کنن. همه(البته نه همه) از سربازی می ترسن ، من درخواست دادم تا منو زودتر از موعد مقرر بفرستن. احساس می کنم به این دوره نیاز شدید دارم . فردا اگه برم حدود دو ماه آموزشیه حالا بقیه اش دیگه دست خداست . اگه تا فردا غروب چیزی ننوشتم یعنی اینکه منو هم اعزام کردن .خیلی یهویی شد کلی کار عقب مونده دارم تا انجام بدم . اصلا حواسم نبود این همه کار روی هم تلمبار شده و من خبر ندارم . یه چیز بی ربط هم بگم ، بعد اینکه تصمیم گرفتم لاست رو ببینم و طی این دوهفته ای که به دستم رسیده به دی وی دی سوم از فصل سوم رسیدم ، جالبه نه؟ اینم نصفه کاره موند.

خب اینارو نوشتم تا بگم دلم برای همه تنگ میشه ، همه و همه . چه اون دوستای خیلی قدیمی چه دوستای جدید و چه اون کسایی که می یان اینجا ولی هیچ رد و نشونی از خودشون نمی ذارن. فکر کنم امروز یه روز استثنایی باشه همه چیز تقریبا خوبه فقط یه مشکلی که هست اینه که اگه مطمئن بودم فردا میرم تکلیفم روشن بودو خیالم راحت تر بود.

پس فعلا خداحافظ …

اگر نوازنده بودم ، انگشتانم را آهسته بر روی تارها می کشیدم تا صدایی آرام تولید کنند ، صدایی که سکوت خلوت تنهاییمان را نشکند. آنوقت خیره به تو می شدم ، برای صدای ساز آمده ای یا برای ساز صدایِ من؟

تو با گوشخراش ترین صدای سازم هم به زیبایی می رقصی اگر نیامده باشی تا با گوشهایت بشنوی .

اینا همش مال یه نفره ، حدس بزن؟ … مال خودِ خودته. می دونی چیه؟ همیشه می خواستم وقتی که دارم به گذشته فکر می کنم گریه کنم نه اینکه چون گذشته همیشه توش بدی و ناراحتیه ، نه اتفاقا برعکس . می خوام از گذشته یه دنیای پر از عاشقانه داشته باشم ، یه دنیای ِ شیرین ِ تموم نشده. نمیگم آینده تاریکه ، آینده غمگینه یا اینکه تکرار نمیشه ولی تو دیگه تکرار نمیشی . شاید بخندی ولی باور کن من هم دیگه تکرار نمیشم . یه حس خاصی دارم انگار خوردم زمینو دست و پام شکسته دلم می خواد یه نفر دستمو بگیره تا بلند شم . اینو هم بگما اینا رو دارم فقط به تو میگم ، از تو چه پنهون خیلی می ترسم کسی این حرفا رو بدونه آخه می دونی چیه اگه کسی بدونه اونوقت دیگه روم حساب نمی کنه و اینا. احساس ضعف می کنم واسه همین همیشه دارم ظاهر سازی می کنم تا کسی نفهمه که یه چیزی اینجا ایراد داره. یه موقع ناراحت نشیا ولی گاهی اوقات متنفر میشم از خودم که دوسِت داشتم ، که عاشق بودم و شاید هستم . خیلی چیزا رو باید از اول معنی کنم ولی هنوز فرصت نکردم مثلا الان دیگه نمی دونم کِی باید بگم عاشق شدم یا اینکه اصلا دوست داشتن یعنی چی اونوقت؟ دلم یه بازی ِ شاد می خواد بیا یکی تو بگو ، یکی هم من . مسابقه بدیم ببینیم کی برنده میشه البته من مطمئنم که ازت میبرم و تو میبازی ، اینو خودتم می دونی. شاید اون موقع اینجوری بوده ولی هنوزم می خوای بگی شعرهات از شعرهای من قشنگترن؟ شاید ، ولی شعرهای من یه چیزی دارن که فقط خودم می فهمم ، عجیبه نه؟ خدا رو چه دیدی شاید آدمای دیگه هم بفهمن . راستی ، مگه خودت نگفتی من حق دارم بگم دنیا از جمع شدن تضادها درست شده؟ خب پس من ، تو ، دنیا ، آسمون ، دریا ، پاکی ، تضاد داشتن یا نداشتن؟ من همه تضادها رو واسه خودم نوشتم ولی بالاخره نفهمیدم تو با من تضاد داشتی یا نه. بهت گفته بودم دنیای من 5 تا فصل داره؟ … آره موافقم اصلا ولش کن ازاین حرفا نمی زنم می دونم نه تو حوصله شو داری نه من . می دونم تقصیر تو نبود باور کن می دونم ، من از همون اولش هم سالخورده و پیر بودم خودمم خسته شدم ولی خب چی کار کنم ، کاری از دست من بر نمیاد. می دونم هیچ چی دیگه عین سابق نیست آخه خیلی وقته گذشته ، چهار سالی میشه ، همه چیز تغییر کرده . می دونم هر چقدر که بزرگتر بشیم سختی ها هم بیشتر میشن ولی اگه یه بار دیگه باهات حرف بزنم بهت قول می دم هیچی از ناراحتی هامو مشکلاتم ، از فرداهای مبهم ، از سخت گذشتنها برات نگم ، قولِ قول . ولی تو هر چیزی که خواستی بهم بگو ، از مشکلاتت از دردسرهات ، من همه شونو واسه خودم نگه می دارم و همه خوبیهاشو واسه تو ، قول می دم قولِ قول . یاد حرفت افتادم ” نگفتنی ها زیادن ولی من گفتنی ها رو نوشتم “. اگه تو نگفتنی هاتو بهم بگی منم از نگفتنی هام برات میگم .

نمی گم دیگه هیچ چیز تکرار نمیشه  چرا میشه ، ولی شاید دیگه من تکرار نشم ، تو هم شاید دیگه …

Read the rest of this entry »

باورم نیست که چیزی عوض نشده ، یک رویای مرده ، یک حس سکوت ، یک پرواز بی اوج ، همانهایی که همیشه با من بوده اند . ای کاش بی نیاز از همه چیزو از همه کس بودم . گاهی اوقات کافر می شوم آرزو می کنم ای کاش خدا بودم . تمام بندگانم را بی نیاز ِ بی نیاز می آفریدم تا کسی در خلوت خودش حسرت گلبرگ و باران را نخورد . کسی بی اختیار اشک نریزد و رویاهای بی تعبیر نبیند . همه ، همه کس باشندو هیچ کس ، هیچکس نباشد .
این حس نیاز آزار دهنده ترین حسی است که تمام وجودم را در برگرفته . حالا که خدا نیستم می توانم سعی کنم یک گیاه باشم یک گیاه ظاهرا سبز و شاداب . اینطورها هم نیست ولی چه فرقی می کند فرض کن همه چیزم را باختم . بی نهایت به هیچ به نفع تو ، به نفع همه هستی . باز هم چه فرقی می کند ، من یکطرفم و همه دنیا در طرف دیگر .
من ماندم با کوله باری از نیاز با دریایی از طلب و این حس ، هر روزی که می گذرد بیشتر مرا از خودم متنفر می کند.

چیزی نمی نویسم نه اینکه حرفی برای گفتن نباشه ، حرف زیاده به اندازه تمام این روزها و شبها و ساعتها و دقیقه هایی که می گذره ولی دیگه حوصله ای واسم نمونده .

دوستت می دارم تا بهانه هایم برای زندگی همیشه رنگی از طراوت و تازگی داشته باشند . هر چند می دانم رهایی از تمام دلبستگی ها ، راه عبور از تنگراههای سخت و گذرگاههای غمگین است اما همیشه کور سویی کوچک الزامیست .

من باز هم دوستت می دارم ، با اینکه قلم و کاغذم با اشاره به من می گویند : طفلک ِ بیچاره ، مجنون شده .

هشتم شهریور هزار سیصدو هشتادو هشت ، آغاز بیست و پنج سالگی …

پی نوشت : می خواستم برای سالگرد ورودم به این جهان ِ ناشناخته چیزی بنویسم ولی انگار نه سواد خواندن دارم و نه نوشتن . نمی دانم چه بلایی بر سرم آمده که اینقدر بی حوصله شده ام .