.

هر چقدر سعی می کنم

نوشته هایم

به زیبایی چشمانت نمی شود

ای کاش موهایت مرا به خواب می برد

خواب ِ  توُ  موسیقیُ  پرواز  می دیدم .

.

.

اینقدر معتقد نباش

خیلی هم سخت نگیر

قلبم که همرنگ چشمانت می شود

بوسه های عاشقانه

حلالتر از قطرات زلال بارانست

امشب بوسه هایم را

برایت » ای میل » خواهم کرد .

.


.

چه میشد اگر

نقشی از نامه های نرسیده تاریخ

برایم می فرستادی

و روزهای جمعه غروب نداشت .

.

این روزها بی حوصلگی ها و خستگی های بی دلیلم رج به رج تمام اوقات گرم و نفرت انگیز زندگی ام را می بافند و تمام هوسهای پسرانه ام ، تمامشان را کمی آن طرفترها جا گذاشته ام. پشت آن پرچین دلهره نزدیکی های صبح ِ بهاری دفتری از خاطراتم را به امانت گذاشته ام. شعری که در صفحه اولش نوشته ام را به یاد نمی آورم. در خلوت و تنهایی این دقایق پریشانی فراموشی گرفته ام ، هیچ مصرعش خاطرم نیست فقط تعبیر کلماتش این بود » راستی عزیزکم ، من عاشقت بودم » . از تمام روزهای علاقه و دقایق انتظار کلمه به کلمه باران ساختم . ای کاش یکبار هم که شده زیر باران کوچه های شهرمان را پا برهنه تا ماه می رفتم ، آن وقت من شاعر می شدم و مصرع به مصرع تو را می سرودم . من بیست و شش ساله می شوم شاید هم چهل ساله ، اصلا چه فرقی می کند هم تبار خنکای نسیم که باشم همان نسیم سرد و ملایمی که با خودت می آوری من تحمل ضربان ابرهای بارانی را دارم. نه فیلسوف شدم و نه شاعر اما قول می دهم اسیر افسون بهار لجوج و سرکش نشوم و تمام عاشقانه هایم را در دفتر پاییزی بنویسم.
از همه این حرفها بگذریم ، عطر جدیدی که به پیرهنم می زنم … راستی ، تا فراموشم نشده ، نازنینم من عاشقت هستم .

.

از من که بپرسند هنوز هم طعم دلنشین روزهای آغازین را می دهی و هنوز هم غروب های گرم ، همان حس دلتنگی شیرین را به رخم می کشند. تو مثل نوید آزادی مثل باران ، تو بیشتر به دریا می مانی. گاهی آرام و گاهی هم پر جوش و خروش ، هر چه که باشد حتی اگر رویاهای تمام ساحل نشینان در تلاطم امواج گم شود باز هم دریا همیشه آبی و دوست داشتنی ست.

.

.

… من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ری‌را
ديگر چيزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان
چرا می‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد
شما کيستيد
از کجا آمده‌ايد
کی از راه رسيده‌ايد
چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم
که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنيد؟
من که کاری نکرده‌ام
فقط از ميان تمام نامها
نمی‌دانم از چه «ری‌را» را فراموش نکرده‌ام
آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟
من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو
شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منيد
آيا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته نديديد
می‌گويند در کوی شما
هر کودکی که در آن دميده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گريه شنيده است
چه حوصله‌ئی ری‌را!
بگو رهايم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد
می‌خواهم به جايی دور خيره شوم
می‌خواهم سيگاری بگيرانم
می‌خواهم يک‌لحظه به اين لحظه بينديشم …!
- آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

…………………………………………………» سیدعلی صالحی»



خدا نکند زمان همیشه به سرعت لحظات با تو بودن بگذرد ، در چند روز من چهل ساله می شوم.

من از این عقربه های حسود ساعتهای دیواری دلگیرم ، برای رسیدن به هم سریع تر می چرخند و اصلا به این فکر نمی کنند برای حسرت چند ساله ی دلی همین ثانیه های کوچک هم با ارزشند.

چه خیال واهی ای داشتم ، هر بار خیره به آسمان که می شدم میخواستم با ابرهای سفید و رها نقشی خیالی از تو بسازم و از انعکاس آینه وار آبهای زلال تصویری حتی مبهم از تو ببینم حالا که مرورت می کنم هر لحظه برق چشمانت را تکرار می کنم که مبادا دلیل بی تابی هایم را فراموش کنم که مبادا زیباترین صورت کشف شده عالم با افکار پراکنده ذهنم به هر سویی کشیده شود. اینکه با تمام وجودت چیزی را بخواهی و ماندگارترین خاطره شیرینت را تجربه کنی این یعنی هر روز عمرت طعم غروبهای اردیبهشت را می دهند.

.

-  از من خرده نگیر که قدر لحظات را ندانستم ، چه کنم که دریا در چشمانت بودو من جز یک ظرف کوچک چیزی نداشتم.

-  توت فرنگی و شکلات هر کدامشان خوش مزه اند اما هیچوقت جای طعم شیرین شکلات و توت فرنگی را نمی گیرند.

-  وقتی عاشق می شوی حتی کمتر می خوابی تا بیشتر به شیرین ترین و زیباترین چیزهایی که دیدی فکر کنی ، این یعنی تجربه حس امید بخش زنده بودن.

.

باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم…


در تو چیزیست مثل حس تازگی مثل حس طراوت ِ پنج بهار ِ پشت سر هم ، یک سبد موسیقی و شعر مثل حس شیرین زندگی. اغراق نیست اگر بگویم  تنها حادثه دلنشین ِِ این روزها رویای بودن توست ، همین مرور شهریوری ترین لحظات سرد ِ دی ماه و همین حس معنی بخش دوست داشتن مثل حسِ شیرین ِ طمع ِ داشتنِ دستهایت.

باز این بهار بود که می آمد . حالا هر چقدر هم که زمستان سرد و تاریک باشد هر چقدر هم که روزها و شبها بوی سیاهی دهند ، باز هم این بهار بود که بدون هیچ چشم داشتی بدون هیچ بهانه و تردیدی می آمد . این رسم روزگار انگار عهدی نانوشته با ما داشت ، طراوت باران از بهار ، سبزی دلت از خودت . این چند روزی که بهار با زمستان قایم باشک بازی داشت دلم هی می لرزید نکند امسال بهار نیاید.  فراموشم می شد که به حرمت دستانت هم که شده بهار از همیشه سبزتر و سفیدتر خواهد بود.

بیا تو بهار باش و من زمستان . قایم باشک بازی کنیم . این همه من دنبالت گشتم حالا تو یکبار چشم بگذار و پیدایم کن.

- عید همه مبارک ، بهترین ها رو برای همه آرزو می کنم .


حالا امروز که هوا آفتابیست باران هم که اصلا نمی بارد ، ماندم برای بیشتر ماندنت چه را بهانه کنم. اصلا اگر دلتنگ ترین ابر دنیا هم که بالای سرمان باشد ، مگر می شود تا آخر عمرم هوا بارانی باشد؟ راستش را بخواهی  فقط از زمانیکه باران بهانه ای برای ماندنت میشد من عاشقش شدم وگرنه هوای ابری مرا دلتنگ تمام دلتنگی هایم می کند. می خواهم عاشق همه هستی باشم ، از وقتی یک گوشه ذهنم نامش «تو» شده من عاشق همه موجودات زمینم. یاد ِ تو مرا تشنه عاشقی می کند .

از خانه کوچکمان و گلدان کوچکش برایت بگویم . دیوارهای خانه ما هر چقدر هم که صمیمی باشند اما بوی تنهایی می دهند . گلدان کوچک خانه ما گهگاهی که هوای تو را می کند پژمرده می شود نمی دانم چه رسم عجیبی ست بین عاشقی و پژمردگی . اصلا این گلدان از همان اول هم هیچ چیزش به گلدان نمی ماند. نه هوا دوست داشت نه خاک نه نور نه آب نه باران ، انگار این گلدان کوچک خانه ما هم فقط تو را می خواست .

زمستان و گرمای وجودت ، یخ های دلم آب می شود. برف امسال دلخوش به سرمای نبودنت بود ، دیدی برف نیامد؟

بایگانی

برترین نوشته‌ها


    خواستی بخوان و بخند.

    دنبال‌کردن

    هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.