در درون من چیزی شبیه مردی خسته است … بی هیچ رویایی به خواب می رود بی هیچ آرزویی بیدار می شود . در درون من زنی همیشه می گرید ، گاه به گاهی عریان می شود و خودش را به حراج می گذارد. در درون من کودکی خجالتی به بازی هم سالانش خیره می شود و پسری نابالغ هم خوابه زنان چهل ساله می شود و هر روز حسرت عشق گل سرخ را می خورد.

در درون من رودی همیشه می خروشد پرنده ای همیشه اوج می گیرد ، جاده ای هیچوقت تمام نمیشود و صدای دلهره آور چیزی کسی همیشه از آنطرف ترها مرا صدا می زند …   در درون من صفحات ورق نخورده کتابی ست و مردی که همیشه می ترسد ، می ترسد از خواندن آن همه صفحات سفیدِ بی معنی . در درون من حرفهای نگفته همچون تاری به دورم تنیده می شود و مرا به خواب 100 سالگی تاریکی می برد. در درون من کودکی راه خانه اش را گم کرده … و مردی که همیشه می ترسد .

- هشتم شهریور ، تولدمه .